تبليغاتX
بیا تو سایه

بیا تو سایه

زمان با عشق فراموش می شود و عشق با زمان

 

همیشه دم دمهای بهار و عید نوروز که میشه٬همه به فکر خونه تکونی می افتند.بعضی از افراد کار زیادی ندارند ٬چون در طی سال سعی کردند خونشونو پاکیزه نگه دارند.

بعضیها میبینند که وای چقدر کار سرشون ریخته٬خونه رو غبار روبی میکنند٬قالیهارو میشورن٬ شیشه هارو برق میندازند... خلاصه به این نتیجه میرسند که باید آثار آلودگیها و نا پاکیها رو از خونشون پاک کنند.

با این وجود  باز هم افرادی هستند که اومدن بهار هم نمیتونه اونهارو  وادار کنه که به نظافت بپردازند ٬و خونشون همیشه پر از گرد وغبار وکثیفی باقی میمونه...

ماه رمضون هم حکم همون بهار وعید رو داره و دلهای ما هم حکم خونه هامون. میتونه بهونه ای باشه تا حداقل در این یک ماه هم که شده ٬گرد و غبارها و زنگارهای دلمون رو پاک کنیم ٬بیایید با هم امتحان کنیم باید احساس خوشایندی باشه... 

 

+ نوشته شده در  86/06/24ساعت 21:14  توسط عادل  | 

 

اون شب دلش خیلی گرفته بود٬کنار پنجره نشسته بود٬واز پشت شیشه که قطرات باران روی آن می غلطید٬ بیرون را نگاه می کرد. انگاردل آسمون هم مثل دل اون گرفته بود با این تفاوت که اشکهای او

یاریش نمی کرد.

به چراغی که روی تیر برق نصب شده بود ٬خیره شده بود ٬قطرات باران در پرتو نور لامپ در نظرش زیباییش دو چندان شده بود.

سکوت خاصی بر فضا حکمفرما بود٬این سکوت در این لحظات چقدر برایش لذتبخش بود٬ بوی خاک بهمراه عطر یاس شب بو فضا را آکنده کرده بود.

ساعتها بود که کنار پنجره نشسته بود٬دلش میخواست این لحظات به همین ترتیب ادامه داشته باشد.

به این فکر میکرد که چرا انسان با اینکه اینقدر حقیر است ٬باز هم مغرور است٬ هیچ وقت از داستان زندگی پیشینیان عبرت نمی گیرد٬ چقدر   سست عنصر و بی اراده است٬ همیشه دنبال خوشیهای زود گذر است

با اینکه میداند آخر کارش مرگ است باز هم خودش را به کوچه علی چپ میزند.چقدر ریا؟ چقدردورویی؟چقدر چاپلوسی؟ تا کی حق دیگران را خوردن؟ تا کی دروغ؟ تا کی ظلم؟تا کی بی قیدی؟....

در همین افکار بود که متوجه شد که صدای هق هق گریه اش اهالی خانه را بیدار کرده است...

+ نوشته شده در  86/05/16ساعت 22:14  توسط عادل  | 

مادر !

ای لطیفترین گل بوستان هستی! ای باغبان هستی من !

موقع روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم می کرد.

هنگام پروریدنم آغوشی گرم که نوازشم می کرد.

وقت بیماری ام ٬طبیبی هاذق بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند.

موقع اندرزم ٬ حکیمی آگاه که بنرمی زنهارم دهد.

هنگام تعلیمم٬ معلمی خستگی ناپذیر و سختکوش که حرف به حرف٬دانایی را در گوشم زمزمه می کند٬

و هنگام تردیدم٬راهنمایی راه آشنا که راه را از بیراهه نشانم دهد.

مادر!  تو شگفتی خلقتی ٬تو لبریز از عظمتی٬  تو را سپاس می گویم و ستایشت می کنم

+ نوشته شده در  86/04/14ساعت 23:0  توسط عادل  | 

چقدر زود ٬ واقعا چقدر زود گذشت٬ مثل یک چشم بهم زدن گذشت.

انگار همین پارسال بود که سال تحویل می شد. آهای ثانیه ها اگه میشه یه خورده یواشتر حرکت کنید چرا اینقدر عجله دارید ؟

آرزو دارم در سال جدیدی که پیش روی داریم در تمام ثانیه ها رو به جلو حرکت کنیم و همانطور که با آمدن بهار زیبا طبیعت متحول می شود ٬ ما نیز در خودمان تحولی هر چند کوچک ایجاد کنیم.

عید نوروز باستانی بر همه مبارک

+ نوشته شده در  85/12/29ساعت 20:21  توسط عادل  | 

اینجا پارک جمشیدیه است.بقیه عکسهارو در ادامه مطلب ببینید لطفا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/12/15ساعت 20:57  توسط عادل  | 

 

سه روز پیش رفته بودم فومن چند تایی عکس انداختم که دیدنش خالی از لطف نیست برای دیدن بقیه عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید لطفا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/26ساعت 19:29  توسط عادل  | 

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!

دکتر علی شریعتی         

+ نوشته شده در  85/10/23ساعت 21:37  توسط عادل  | 

هرگز اطمینان نداریم که راه درست را انتخاب کرده ایم یا نه٬همواره وقتی که می خواهیم انتخاب کنیم شک وتردید به سراغ ما می آید ٬تفاوتی نمی کندکه چه راهی را بر می گزینیم ٬این مهم است که همواره حسرتی در دل  داریم ٬حسرت چیزی که از دست داده ایم٬ یا هیچ وقت به دست نیا ورده ایم!!!

+ نوشته شده در  85/10/05ساعت 21:44  توسط عادل  | 

 

اون روز ساعت ۷ از خواب بیدار شدم٬ دیر شده بود سراغ یخچال رفتم و یک لیوان شیر سر کشیدم و از خانه خارج شدم هوا خیلی سرد و خفه بود طوری که نفس کشیدن برایم سخت بود ٬ قدمهایم را تند وتندتر می کردم وارد یک کوچه شدم به اواسط کوچه که رسیدم مکالمه یک زن و مرد جوان که گویی طوری صحبت میکردند که بقیه هم متوجه حرفهایشان بشوند٬ توجه مرا جلب کرد ٬ گرچه در آن وقت صبح کسی در کوچه نبود ٬ موضوع صحبت بر سر قفس پرنده ای بود که در بالکن خانه همسایه شان قرار داشت...

  ناخود آگاه نگاهم به طرف آنها برگشت٬ ناگهان احساس کردم پایم را روی یک جسم نرم گذاشتم ٬جلوی پایم را نگاه کردم دیدم جنازه یک بچه گربه که دل و روده اش بیرون زده بود در زیر پایم است٬ نترسیدما ولی کلی جا خوردم خودمو جمعو جور کردم و انگار که چیزی ندیدم به راه خودم ادامه دادم ولی اون دو تا مثل اینکه همه چیز را دیده بودند و زیر زیرکی می خندیدند... در همین لحظه بود که بی مناسبت ندیدم که شعری بسرایم:

نعش تو ای گربه به زیر پای من چه می کند                        مادرت در غم تو صد آه و ناله می کند

بوی گند جسمت مشامم را آزرده می کند                       کاش می ماندی٬ زیدت بی تو چه می کند

+ نوشته شده در  85/09/22ساعت 18:11  توسط عادل  | 

سكوت آب
مي تواند
خشكي باشد وفرياد عطش؛
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصويركن !

+ نوشته شده در  85/09/15ساعت 17:8  توسط عادل  |